خرید بک لینک

مدت هاست، افکار منفی ای ندارم، غیبت نمیکنم، سرم به کار خودم گرمه و کاری به دیگران ندارم. حالمم خیلی خوب بود و هست این چند سال

تا اینکه جمعه گذشته رفتم مهمونی و انقدر جو مسموم بود، انقدر همه چسناله، غیبت فلان و بهمان

که احساس میکنم روی بدنم تاثیر گذاشت و مریض شدم!

نوشته شده در دوشنبه ششم تیر ۱۴۰۱ساعت 17:10 توسط Yeefer|

برچسب: نویسنده: آرتمیس رحیمی تاريخ: چهارشنبه 6 مهر 1401 ساعت: 1:47

سلامبه سیامک نظرم رو راجع این مریضی گفتم و گفت که اتفاقا منم میخواستم همینو بهت بگم! چقدر هم نظر آخه؟رفتم درمونگاه دکتر زحمت کشید از راه خیلی دور گلوم رو چک کرد گوشمم نگاه کرد، گفت چیا خوردی؟ گفتم شربت زوفا و آبنبات سرماخوردگی، سوپ و دمنوش و شیربرنجگفت همینارو ادامه بده چیزیت نیست، ولی بهت آمپول میدم زودتر سرپا بشی، یه دونه بتامتازون زدم، یه دونه نوروبیون هم داده میخوام مامانم رو زور کنم فردا برام بزنه :)) آمپول زدنش عااااالیه ولی خیلی میترسه :))حال و روز منم غیر از این مریضی یهویی عالیه. دارم روی یه چیز جدید کار میکنم که ایشالا بتونم توش بترکونم :) نوشته شده در سه شنبه هفتم تیر ۱۴۰۱ساعت 13:28 توسط Yeefer|

برچسب: نویسنده: آرتمیس رحیمی تاريخ: چهارشنبه 6 مهر 1401 ساعت: 1:47

سلام- چطورید عزیزان؟ خوب و خوش هستید؟ گفتم بیام یکم صحبت کنم که صبحت کردن خونم افتاده، جونم براتون بگه انقدر اتفاقات زیادی افتاده که اصن نصفیاش رو یادم نمیاد پس به اون مهم هایی که هنوز توی ذهنم هست میپردازم:- تیرماه بهم خوش گذشت، بعد از اون ماجرای مریضی، تصمیم گرفتم از گروه دوستام بیام بیرون، و تقریبا با همشون قطع رابطه کنم. یکم فکر کردم دیدم که در وجود من دیگه جایی برای افراد چسناله وجود نداره، سخته توی جمعی باشی که همه دارن از زندگیشون مینالن، و تو انقدر حالت خوبه که خیلی ضایعست بخوای بگی که هم عاشق رابطه ای که درش هستی، هستی و هم همه چیز برات خوبه. این جور مواقع آدم ها برای اینکه عقب نیوفتن از دیگران خودشونم شروع میکنن چسناله کردن و خب یهو میبینی که اتفاقات بد هم وارد زندگیت میشه! دلیل بعدی هم این بود که دیدم مثلا طرف رفته آنتالیا، قبلش زورش اومده یه کلام به من بگه که داره میره، رفته خوشش رو گذرونده، برگشته داره برای من تعریف میکنه که آاای شوهرم قرار بود مواظب بابام باشه، پاشده رفته مسافرت به لرستان!شما بودید آیا بهش نمیگفتید به تخمم؟ خب منم نگفتم که همون موقع، بعدش قطع رابطه کردم. به همین راحتی! - دو تا قله صعود کردم! یکیش درفک بود که برای بار دوم صعودش کردم. خیلی عالی و راحت، و یکی از بهترین پیاده روی هام رو داشتم و اصلا اذیت نشدم. دومیش هم قله توچال بود که برای اولین بار صعودش کردم. خیلی خیلی دلم میخواست قله رو صعود کنم. تا شیرپلا با سیامک خیلی خیلی راحت و آسوده رفتیم (قبلا که تا اونجا رفته بودم انقدرررررررر بهم سخت گذشته بود که قسم خورده بودم دیگه تا شیرپلا هم حتی نرم!) بعدش هم سختی مسیر شروع شد. ارتفاع زیاد شد، آب کم داشتیم، برای اینکه به تله کابین توچال برسیم زیاد اس

برچسب: نویسنده: آرتمیس رحیمی تاريخ: چهارشنبه 6 مهر 1401 ساعت: 1:47

صفحه بندی